ادامه سخنرانی قسمت آخر ....سخنراني مرحوم مولانا شهيد شيخ محمد ضيايي رحمه الله مشهور است كه در هفته اول خلافت حضرت علي رضى الله عنه عده اي از معتمدان و تجار مدينه در نزد آن حضرت آمدند و گفتند: كليه بازارچه ها و دكان هاي ما را غارت كرده اند هر چيزي كه قابل مصرف بوده برده شده، تكليف ما چيست؟ حضرت علي فرمودند: دزد را معرفي نماييد تا اقامه حدود نمايم.
تجار مدينه به همديگر نگاه كردند و گفتند: دزد نيمي از اهل مسجد و مجلس تو است و نيمي از كساني كه با تو بيعت كردند و خود را پيرو تو مي دانند و مي گويند:
براي تو شمشير زدند و براي تو عثمان را كشتند، اين خود دلالت بر اوج فساد مي كند و هيچ امكان مصالحه نيست.
آيا مي دانيد كه در نظام طبيعت و در رسم و روش بشر هر چند انسان پاك نهادتر و پاك دل تر باشد، معمولاً خوش پندارتر مي گردد و بر اساس همين دل پاك و پندار نيك بود كه منافقان رسول الله صلى الله عليه وسلم را متهم كردند كه گوشي است و هر چه بشنود باور مي كند.
خداوند از پيامبرش چنين دفاع كرد و مي فرمايد:
﴿وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ﴾ . يعني: «از اين افراد كساني هستند كه پيامبر را اذيت مي كنند و مي گويند كه او گوشي است، بگو او گوشي خير و خوبي است».
ام المومنين را حضرت طلحه و زبير در مكه ملاقات كردند بعد از گريه ها و داد و بيدادها نسبت به وضع مدينه چنين قرار گذاشتند كه به بصره بروند و كساني كه در آشوب و قتل شريك نيستند با خود بياورند تا مدينه را اصلاح كنند موقع حركت به شام بود در اين موقع خبر به حضرت علي رسيد که طلحه و زبير ام المومنين و بزرگان قريش به سوي بصره حركت كرده اند تا مدينه را اصلاح كنند و آشوبگران را بيرون كنند.
حضرت علي با لشكري وارد بصره شدند و در آنجا منزل كردند، قطاع بن عمر و تميمي را نزد طلحه و زبير و ام المومنين فرستادند و مقصود آنها را از اين مسافرت توضيح خواستند، قطاع آنها را خيلي مختصر قانع كرد و به آنها گفت: تنها راهش اين است كه با علي كنار بياييد. آن بزرگواران فوراً قانع شدند و قرار بر اين شد كه فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به مدينه برگردند، از طرف حضرت علي اعلان شد براي اينكه حسن نيت كامل رعايت شود، كساني كه در آشوب عليه حضرت عثمان رضى الله عنه دست داشتند فردا با ما حركت نكند. اين اعلاميه مانند پتكي بر سر قاتلان حضرت عثمان رضى الله عنه بود آنها لبها را به دندان گرفتند و گفتند: خوب شد، خوب پيران قريش مي خواهند بر سر ما اصلاح كنند كه ما را مورد مصالحه قرار دهند.
خيلي عالي است، طلحه و زبير، علي و مادرشان (رضي الله عنهم) يكي شوند و پدر ما را در آورند، براي نجات جان خود درست مي گفتند، نه براي اسلام و مسلمين، بعد در جلسات كوتاه سران آشوبگر گفتند: امشب اگر صبح شد و اين وضع ادامه داشت ما نيستيم، امشب شب تصميم گيري جدي است.
آنها دو دسته شدند يك دسته به لشكر طلحه و زبير حمله كردند، گفتند: به فرمان اميرالمومنين پيمان شكنان را مي زنيم. حضرت علي خبر نداشت و دسته اي ديگر در لشكر حضرت علي بود كه زماني كه سر و صدا شد و بپرسند چه شده بگويند: از لشكر طلحه به ما حمله شده، پاسخشان داديم:
طلحه و زبير رضى الله عنه گفتند: از مدينه به ما مي گفتند كه علي عوض شده است.
علي هم گفت: از اول به ما مي گفتند: طلحه و زبير رضى الله عنه عوض شده اند. نه علي و نه طلحه و زبير رضى الله عنه از اين ماجرا خبر نداشتند، بامدادان وقتي نماز صبح خوانده شد جز جنگ و كشتار چيز ديگر نبود، در يك جنگ نيم روزه شش هزار مسلمان كشته شد، در وسط شهر بصره وقتي شتر حضرت ام المومنين پس شد حضرت علي فرمود: عمار و محمد بن ابي بكر بروند و مادر را بياورند، حضرت علي سوال كرد مجلل ترين خانه بصره خانه كيست؟ گفتند خانه طلحه بن عبيدالله خزايي.
اين طلحه غير از طلحه بن عبيدالله تميمي است اميرالمومنين فرمود: ام المومنين را به خانه ببريد و چند زن شبانه روزي او را خدمت كنند و پس از دو سه روز كه حضرت عايشه استراحت كردند. روزي حضرت علي با پسرانش به خانه حضرت عايشه رفتند، بعد از گله ها و تقاضاي عفو حضرت علي فرمودند:
مادر كي قصد دارد به سوي مدينه برگردد؟ حضرت عايشه فرمودند: هر وقت برگردم به شما خبر مي دهم. حضرت علي فرمود: دو سه روز جلوتر خبر بده تا وسايل حركتتان را آماده كنيم، سه روز قبل از حركت خبر داد و حضرت علي دستور داد تا چهل زن، مادر را تا مدينه منوره همراهي كنند. چون احتمال داشت قبايل عرب از قتل و كشتار عصباني باشند، حضرت حسن و حضرت حسين مركب ام المومنين را همراهي كردند همچنين احتمال داشت قبايل عرب باعث مزاحمت شوند و حضرت علي تا چند فرسنگ بيرون از بصره مركب ام المومنين را همراهي كرد و موقع خداحافظي ام المومنين از بالاي شتر به فرزندان خود گفت: اي مسلمانان خدا گواه است كه آنچه بين من و علي صورت گرفته همان است كه بين مادر و فرزند ممكن است پيش آيد.
حضرت علي در پاسخ فرمودند: خدا گواه است راست گفت و حقيقت گفت و گواهي مي دهم كه اين همسر پيامبر در دنيا و آخرت هست.
به اين ترتيب فتنه جنگ جمل در سال 36 هجري خاتمه يافت. مشهور است موقع جنگ كه زد و خورد ادامه يافت حضرت خواستار ملاقات طلحه و زبير شد، حضرت زبير بيرون آمد و خيلي به هم نزديك شدند تا اينكه سرهاي اسبهايشان به هم نزديك شد، حضرت علي گفت: اي زبير، يادت هست روزي نزد رسول الله بوديم در چهره من خنديدي رسول الله فرمود: او را دوست داري؟ فرمودي: بله. و پيامبر فرمودند: ((ستقاتله وأنت ظالم)). زبير سخت متاثر شد و سوگند خورد كه به كلي فراموش كردم، سر اسب خود را بر گرداند و لشكر گاه را ترك كرد و به سوي مدينه منوره آمد.
عمرو بن جرموز تميمي او را تعقيب كرد، زبير به او گفت: تو كجا مي روي؟ من تا مدينه با تو همراهم، در اولين مرحله كه كمي خسته شدند موقع نماز رسيد حضرت زبير تيمم كرد و گفت نماز بخوانيم، گفت: جماعت مي خوانيد، حضرت زبير اقامه نماز كرد و جلو ايستاد، همين كه زبير رضى الله عنه با الله اكبر در نماز داخل شد عمرو جرموز شمشيرش را برداشت و حضرت زبير را داخل نماز شهيد كرد .
بزرگان صحابه وقتي به نماز ايستادند نمازشان مثل نماز ما نبود به خدا مي پيوستند شمشيرش را برداشت و به بصره رفت و خدمت حضرت علي رفت و گفت: بشرني بقتل زبير.
حضرت فرمودند: «بشرك الله بالنار».
عمرو گفت: دوستانت را بكشيم جهنمي هستيم و دشمنانت را بكشيم باز هم جهنمي هستيم. حضرت علي فرمود پيامبر به من فرمودند: «يا علي بشر قاتل صفية بالنار» أي علي بشارت بده قاتل صفيه را به جهنم.
عمرو كه توقع جايزه بزرگي داشت بيرون آمد و خودكشي كرد و شمشيرش را زير گلوي خود زد و خونريزي كرد و مرد. بعد شمشير حضرت زبير را به خدمت حضرت علي بردند حضرت علي آهي كشيد و گفت: «طال ما خرج هذا السيف الكرب من وجه رسول الله» .
يعني در جنگ بدر، احد، خيبر و خندق چون آن زمان حضرت زبير خيلي شجاع بود و به شجاعت معروف بود.
حضرت حمزه با صفية برادر و خواهر بودند. گفته شده زبير رضى الله عنه شبيه خالويش حمزه بوده است.
اما حضرت طلحه در ميدان جنگ بر اثر زد و خورد شهيد شد، پس از پايان جنگ حضرت علي بر قاطري سوار بود و در ميان كشته شدگان مي رفت تا به جسد طلحه رسيد و گفتند: اين طلحه رضى الله عنه است حضرت خودش را از قاطر پايين انداخت و نشست و سر حضرت طلحه را روي زانويش گذاشت و در حالي كه به شدت اشك مي ريخت خاك را از ريش مباركش پاك كرد. مي گفت: يعز علی أبا محمد ....
سخت مي گذرد بر من اي ابا محمد كه تو را چنين مي بينيم.
}حضرت پيامبر صلى الله عليه وسلم در ازدحام كفار واقع شد در آن وقت به غير از حضرت طلحه كسي ديگر نبود از چهار طرف تير مي باريد و حضرت طلحه بذريعه سپر جلوي تيرها را مي گرفت كه ناگهان سپر از دستش افتاد، تصور كرد كه اگر من سپر را بردارم تا آنوقت معلوم نيست چند تير به پيغمبر بخورد لذا به وسيله دست خود تيرها را دفع مي كرد. در نتيجه دستش كاملاً فلج شد و تا آخر عمر خوب نشد{ . حضرت علي همين دست را بوسه زد، سپس بر او نماز خواند و ايستاد تا دفن شد، خطاب به حسن بن علي رضى الله عنه فرمود: (يا ليت أباك مات قبل هذا بثلاثين سنة) اي كاش پدرت 30 سال قبل مرده بود كه اين حوادث ناگوار را نمي ديد.
بعد كه به جسد هاي سران قريش مي گذشت حضرت علي آهي كشيد فرمود: خدا لعنتشان كند به ما گفتند عده اي اوباش با طلحه و زبير رفته اين سران قريش همه اوباشند.
اطرافيان حضرت علي در مدينه مي گفتند: عده اي اوباش با آنها رفته است، سپس حضرت علي در كوفه ماند و به مدينه بر نگشت مردم منتظر بودند حضرت علي به مدينه بر گردد، به دو دليل حضرت علي بر نگشت:
1- نيروي مسلح اسلام دو قسمت بود يك قسمت به عراق و يك قسمت به شام
قسمت شام حال دست بني اميه بود اگر به مدينه بر گردد نيروي عراق هم وحدت خود را از دست بدهد و پراكنده گردد احتمال دارد شورش كند، به همين دليل در عراق ماند تا بتواند رهبري نصف نيروهاي مسلح خود را بر عهده گيرد چند ماهي گذشت حضرت علي بر نگشت. بزرگان مدينه براي ملاقات با اميرالمومنين وارد كوفه شدند يكي از كساني كه به كوفه آمد ابراهيم بن محمد بن طلحه بود كه پدر و پدربزرگ خود را در جنگ جمل از دست داده بود وقتي وارد مسجد كوفه شد، حضرت علي در جلوي او برخاست و او را سخت در آغوش گرفت و صورت او را بوسيد و كمي حالت گريه به خود گرفت.
سران كوفه از اين حالت بدشان آمد، ضمن اينكه با چشم و ابرو به همديگر اشاره مي كردند يكي بالاخره تركيد و به اميرالمومنين گفت: گمان مي كنم اگر پسر عثمان رضى الله عنه مي آمد او را در آغوش مي گرفتي! اين جمله را به طور طعنه گفت .
حضرت علي رضى الله عنه فرمود: اگر فرزند عثمان رضى الله عنه بيايد هم او را در آغوش مي گيرم اميدوارم من و طلحه و زبير رضى الله عنه جزء كساني باشيم كه خداوند درباره شان فرمود :
﴿وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوَاناً عَلَى سُرُرٍ مُتَقَابِلِينَ﴾. يعني: «سوء تفاهم و كينه هايي كه در دل آنها بوده از بين برده و در بهشت برادرانه در جلوي هم نشسته اند».
عقده اي گفت: خدا عادلتر است از آن كه تو آنها را بكشي آن وقت فردا با تو در بهشت باشند. حضرت فرمودند: و يحك إن لم أكن أنا و طلحة و زبير و عثمان من هؤلاء فمن هم؟. اين گونه حوادث در تاريخ اسلام به ثبت رسيده نظريه حضرت علي نسبت به مخالفان سياسي اش است. حضرت علي رضى الله عنه به هيچ وجه آنها را فاسد يا كافر نمي دانسته است. در دوران چهار سال و چند ماه خلافت حضرت علي مشهور است تاريكترين دوران تاريخ است، زيرا در اين دوره مسلمان به شمشير مسلمان كشته مي شد كه اولش حضرت عثمان و آخرش حضرت علي رضى الله عنه .
در مقام مقايسه خيلي عجيب واقعاً جاي تاسف است كه در قتل و شهادت حضرت عمر به اجماع مسلمين يك نفر مسلمان شركت نداشت، همگي يا زردشتي يا يهودي و يا مسيحي بودند. درست بر خلاف قاتلان حضرت عثمان رضى الله عنه كه همه با ايشان نماز مي خواندند و درست بر خلاف كسي كه حضرت علي رضى الله عنه را به شهادت رساند. گويند كه حافظ قرآن بوده است، دوران چهار سال و چند ماه خلافت حضرت علي بحراني ترين دوران تاريخ اسلام است.
در اين دوره كليه فتوحات متوقف شد و فقط جنگهاي داخلي بين مسلمين بود و اين جنگ هم به علت اشتباه سياسي گروه مخالف حضرت علي به وقوع پيوست.
تمت بالخير التماس دعا
﴿رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ﴾ ﴿وَتُبْ عَلَيْنَا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ﴾.